|
|
|
||||
|
خیلی وقته ننوشتم...بس که شیطونی میکنه و هیچ ذهن بازی باقی نمیذاره تا بتونم بنویسم...
اقا شیطونی دارم من ماه...آقا...امکان نداره بازی بکنه اسباب بازیهاشو جمع نکنه..شام بخوریم بعدش کمک نکنه..فداش بشم من..تا کی اینهمه ماه میمونه؟؟ خدای من این خوردنش شده واسمون یه تفریح...مثل بچه گشنه ها میشینه پای سفره...کیف میکنه براش خوراکی میاریم..میشینه همچین میخوره که نگو...تپل شده نگو...بچه مو خودم دارم چشم میزنم..گوش شیطون کر..البته خوب تپل زیادی هم خوب نیست دیگه..میگم شاید یه ذره وزن کم کنه....قربونش بشم من الهی...
آهان..چند روز پیشا داشت گریه میکرد با خودم گفتم اینبار محلش نذارم...رفت توی اتاق گریه کرد بعد که دید محلش نمیذارم رفت یه دونه از لوگوهاشو برداشت اومد نشونه رفت توی صورتم..آی بهم برخورد..گفتم بیا مامان بغلم بردمش روی تخت دوباره اومد پایین رفت دوتا دیگه از لوگوهاشو اورد دوباره نشونه رفت توی صورتم....آ ی بهم برخورد..بهش گفتم بیا مامان بوست کنم پرید بغلم و آروم شد..ولی اون پرت کردناش خیلی برام سنگین اومد...دلم برای مامانم و بابام و کلهم مامان باباها سوخت... وای خدا چند شب پیش اینقدر ناز خوابید که من هنوز موندم تو کارش...عصر دیر خوابید و زیاد..ساعت 9 بیدار شد..11:30 میخواستیم بخوابیم..اومد روی تخت دراز کشید ما خودمونو زدیم به خواب..البته باباش واقعا خوابید..منم هی نگاش میکردم ..طاق باز فقط چشم دوخته بود به سقف...هی پلک میزد....هر از گاهی یه نگاهی هم به من مینداخت..دقیقا 45 دقیقه این بیدار به سقف نگاه میکرد تا پاشدم براش شیر اوردم خورد خوابید...فوق العاده عجیب بود واسم که بی صدا دراز کشیده بود و ما رو بیدار نمیکرد..انگاری فهمیده بود وقت خواب همه است و اون مجبوره که ساکت باشه....
امروز هم براش مداد رنگی و دفتر خریدم تا نره با مداد های آرایشیم درو دیوارارو نقاشی کنه...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:49 توسط فاتیما
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
واي خدا من قربونش بشم..امشب همه غذاشو خودش خورد..بدون اينكه به كسي توجهي داشته باشه..سرشو زير انداخت و فقط بخ خوردن ماكاروني ها توجه ميكرد...فداش بشم من...
نه آخه عسل تر از اين كسي پيدا ميكنه؟
دو روزه با این آهنگ میخوابه..از تو گوشیم روشنش میکنم گوش میده میخوابه... در واقع لالایی .. یه کمی یه کمی یه کمی منو دوسم داشته باش تولحظه ی آخرم میگذره آب از سرم بگو که دوسم داری نذار که از دست برم.. این دختره چی بود اسمش؟؟؟خونده..کوچولوه..آهان نگار...
قربون عسلیم بشم من.. و اولین تبلیغی که نظرشو جلب کرد تبلیغ پنیر پیتزای دالیا بود... تا صداشو میشنوه میپره جلوی تلویزیون..و صداشم در میاره.. قربونش بشم من
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:0 توسط فاتیما
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چه مزه ای میده وقتی یه حسود داشته باشی..حال کردم...
موقع خواب آقا شده بود..من و باباش حتما باید باهاش میخوابیدیم...من و باباش کنار هم بودیم...دست بابایی به طور اتفاقی..اتفاقی دیگه روی من بود..آقا خوابش نمیبرد..اول هی میومد وسط ما میخواست بین ما فاصله بده..یه خورده که فاصله مون زیاد شد رفت دست باباییشو بلند کرد ...بعد با خیال راحت خوابید...قربون شکلش بشم من....فداش بشم من...
آهان..اون روزی هی بهم اشاره میکرد که برم عوضش کنم..گفتم مامان مگه (ببخشیدا)اه کردی..بیا بوت کنم..اومد بوش کردم گفتم نه مامان برو..رفت یه گوشه..کارشو کرد..بعد صاف اومد تو صورتم ..گفت بیا حالا بو کن .... یک بوی گندی هم میداد..مرده بودم از خنده از این حرکاتش...
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 0:30 توسط فاتیما
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قربونش بشم من...اينقدره عسلي شده كه نگو... مخصوصا با اون كراواتش..با اون شيكمش..با اون شيشه شيرش.. روز مهموني نشسته بود روي پله داشت شير ميخورد بعد كلي آدم اومدن باهاش عكس يادگاري گرفتن..اين آقا هم يه وري نشسته بود و اصلا نگاه هم نميكرد..تربچه من... مشخله من شده...
يادم رفته كاراشو..بايد مينوشتم.. فداي عسلي بشم موقع بازي كردن با ستايش وقتي موتورشو ميخواد صبر ميكنه تا ستايش حواسش پرت شه و بلند بشه بعد بدو ميره سوار موتورش ميشه...
+
نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:15 توسط فاتیما
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امروز رفتیم تندیس..خدااااااااااخداااااااااااااا
این جوجو فقط ميدويد...يهو ميرفت تويه مغازه و شروع ميكرد به سر تكون دادن...هر چي ميگفتي بيا با دست اشاره ميكرد كه نه تو بيا... يهو ميديدي دنبال يكي راه افتاده داره ميره... خدا خدااااااااااجون..از دست اين جوجو...به خدا عشق... ديروز اومده هي ميگه ماما ماما..ميگم جان..ميگه ميللومي ولو ميليل ميلو امروزم كه به اندازه صد بار اون گفت ماما من گفتم جانم...همين... عشق...عشق... ديشب ضايعم كرد...كلي تعريف كه آره بچه ام كمك ميكنه..ليوان رو داديم ببره تو آشپزخونه..برد دم آشپز خونه..محكم پرت كرد توي آشپزخونه..شكست..مونده بودم چرا اينكارو كرد..البته من و مامان خوشحال شديم چون معتقد بوديم چشم نظر بود..خوب شد شكست..بس كه اين با مزه گري در آورده بود..حالا خوبه كلي قبلش گريه اذيت كرده بود...ولي بعدش نمك دون شده بود...
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:58 توسط فاتیما
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قربونش بشم من..
كشتوند منو..از بس راه رفت..رفته بوديم مثلا خريد..فقط دوست داشت توي خيابون راه بره..نميومد توي مغازه كه..فقط راه ميرفت..يهو هم گير ميداد به يه مغازه مياستاد جلوش و ولم نميكرد.. ووي نميدونيد چه شيطونيه..آتيش پاره..از همينا كه من خوشم مياد..از همينا كه فقط به فكر شيطوني هستن..وووييييييي... تازه اينقدرم كمك ميكنه..فقط ببينه يكي داره يه كاري انجام ميده..بدو ميره كمكش...اومد توي مغازه..ديد لباسها روي زمين..با اون سنگيني به زور بلندشون كرده آورده داخل مغازه..به مغازه داره گفتم آقا كارگر نميخوايد؟ قربونش بشم من..
آخ ..
خداخداخدا...شكر
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 15:25 توسط فاتیما
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قربونش بشم من بهش مهر دادم ميگم برو نماز بخون..رفته چادر منو آورده ميگه سرم كن تا نماز بخونم...قربونش بشم من عسلي ...شبيه وقت خوابش بود ميگم محمد خوابت مياد ميگه اا...يعني آره..ميگم پس بريم..راه افتده سمت اتاق يهو برگشت..ديدم رفته سر كليد برق پاشو گذاشته رو متكا بعدشم روي پشتي كه بره بالا برق و خاموش كنه... خدا من آخه از دست اين چيكار كنم؟؟؟قربونش بشم جديدا هم كه ياد گرفته من هر كاري ميخوام بكنم اون به جاي من صداي زور زدن در مياره.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:31 توسط فاتیما
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
جوجوی من..
یادم نمیاد الان که میخوام بنویسم. نیستش..رفته با باباییش بیرون.. قربونش بشم من.. تا روسری منو میبینه ور میداره میاره میده بهم..بعد میره دنبال سوییچ میگرده پیدا کنه بهم بده بریم بیرون...فداش بشم من... اسم کلید که میاد ساکت میشه... عاشق کلیده. عاشق سیبه. و عاشق شکولات.. و از همه بیشتر عاشق مامانشه.. فداش بشم من... امروی یاد گرفته بود چشمک میزد به باباش.. کله ملق هم خیلی وقته یاد گرفته..تا بهش میگی محمد یه کله ملق بزن دولا میشه هر جا که هست ..
قربونش بشم من..عسلی من..
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:16 توسط فاتیما
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اين جوجو امرز از صبح كه بيدار شد يه سره گفت ماما ماما
كشتوند منو... وقتي روي تخت داشت وول ميزد و نق ميزد با عصبانيت بلندش كردم..نميدونم كجاش درد گرفت رفت به گريه...سرشو گذاشته بود روي متكا و گريه..واي خدااااا ديگه محلم نميذاشت...بغلش كردم مثل بچه هاي بي پناه بود..خدا قربونش بشم من... البته نبايد بغلش كنم...چون انگاري داره زيادي لوس ميشه..نميدونم والا... باز تو بغلم داشت نق ميزد و گريه..زدمش..همچيني با دستش زد تو صورتم..تالاپ تولوپ..چند تا...آخر دستشو گرفتم و نذاشتم ادامه بده.. قربونش بشم من
خيلي موشه...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:34 توسط فاتیما
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
واي خدا...فداي نماز خوندنش بشم من..
موش من...با اون ادا در آوردناش..شبيه گربه است البته.. عاشق كليد جا انداختنم هست...كافي كليد پيدا كنه ..ميره سمت در تا كليد و بكنه تو سوراخش...
عاشق شكولات..اسمارتيز...دهنش واقعا آب ميافته براي خوراكي از هر نوعش كه باشه من فداي مادر بشم...
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 2:11 توسط فاتیما
|
|
|||||
|
|||||