تبليغاتX
من و محمد
 خیلی وقته ننوشتم...بس که شیطونی میکنه و هیچ ذهن بازی باقی نمیذاره تا بتونم بنویسم...

اقا شیطونی دارم من ماه...آقا...امکان نداره بازی بکنه اسباب بازیهاشو جمع نکنه..شام بخوریم بعدش کمک نکنه..فداش بشم من..تا کی اینهمه ماه میمونه؟؟

خدای من این خوردنش شده واسمون یه تفریح...مثل بچه گشنه ها میشینه پای سفره...کیف میکنه براش خوراکی میاریم..میشینه همچین میخوره که نگو...تپل شده نگو...بچه مو خودم دارم چشم میزنم..گوش شیطون کر..البته خوب تپل زیادی هم خوب نیست دیگه..میگم شاید یه ذره وزن کم کنه....قربونش بشم من الهی...


قایم موشک یاد گرفته با باباش بازی میکنه...همونجایی هم قایم میشه که باباش قایم میشه..به همون ترتیب.


تازه هم یاد گرفته میگه ددام..یعنی سلام
میگه ددا(زهرا).تووشد(تموم شد)دیا(بیا)ایش(شیر)به ستایش هم میگه ججا...چه جوری ترجمه اش کرده نمیدونم؟؟


از موتور شارژیش هم میترسه..یعنی خوشش نمیاد سوار شه خودش گاز بده...فقط هولش میده و راش میبره...

آهان..چند روز پیشا داشت گریه میکرد با خودم گفتم اینبار محلش نذارم...رفت توی اتاق گریه کرد بعد که دید محلش نمیذارم رفت یه دونه از لوگوهاشو برداشت اومد نشونه رفت توی صورتم..آی بهم برخورد..گفتم بیا مامان بغلم بردمش روی تخت دوباره اومد پایین رفت دوتا دیگه از لوگوهاشو اورد دوباره نشونه رفت توی صورتم....آ ی بهم برخورد..بهش گفتم بیا مامان بوست کنم پرید بغلم و آروم شد..ولی اون پرت کردناش خیلی برام سنگین اومد...دلم برای مامانم و بابام و کلهم مامان باباها سوخت...
دیگه سعی میکنم عصبانی نشم و سرش داد نکشم...

وای خدا چند شب پیش اینقدر ناز خوابید که من هنوز موندم تو کارش...عصر دیر خوابید و زیاد..ساعت 9 بیدار شد..11:30 میخواستیم بخوابیم..اومد روی تخت دراز کشید ما خودمونو زدیم به خواب..البته باباش واقعا خوابید..منم هی نگاش میکردم ..طاق باز فقط چشم دوخته بود به سقف...هی پلک میزد....هر از گاهی یه نگاهی هم به من مینداخت..دقیقا 45 دقیقه این بیدار به سقف نگاه میکرد تا پاشدم براش شیر اوردم خورد خوابید...فوق العاده عجیب بود واسم که بی صدا دراز کشیده بود و ما رو بیدار نمیکرد..انگاری فهمیده بود وقت خواب همه است و اون مجبوره که ساکت باشه....
عسله..عسل...


قربونش بشم من...ماه من...

امروز هم براش مداد رنگی و دفتر خریدم تا نره با مداد های آرایشیم درو دیوارارو نقاشی کنه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:49  توسط فاتیما  | 

واي خدا من قربونش بشم..امشب همه غذاشو خودش خورد..بدون اينكه به كسي توجهي داشته باشه..سرشو زير انداخت و فقط بخ خوردن ماكاروني ها توجه ميكرد...فداش بشم من...

نه آخه عسل تر از اين كسي پيدا ميكنه؟
قربونش بشم من...

 

دو روزه با این آهنگ میخوابه..از تو گوشیم روشنش میکنم گوش میده میخوابه...

در واقع لالایی ..

یه کمی یه کمی

یه کمی منو دوسم داشته باش

تولحظه ی آخرم میگذره آب از سرم

بگو که دوسم داری نذار که از دست برم..

این دختره چی بود اسمش؟؟؟خونده..کوچولوه..آهان نگار...

 

قربون عسلیم بشم من..

و اولین تبلیغی که نظرشو جلب کرد تبلیغ پنیر پیتزای دالیا بود...

تا صداشو میشنوه میپره جلوی تلویزیون..و صداشم در میاره..

قربونش بشم من

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 0:0  توسط فاتیما  | 

چه مزه ای میده وقتی یه حسود داشته باشی..حال کردم...

موقع خواب آقا شده بود..من و باباش حتما باید باهاش میخوابیدیم...من و باباش کنار هم بودیم...دست بابایی به طور اتفاقی..اتفاقی دیگه روی من بود..آقا خوابش نمیبرد..اول هی میومد وسط ما میخواست بین ما فاصله بده..یه خورده که فاصله مون زیاد شد رفت دست باباییشو بلند کرد ...بعد با خیال راحت خوابید...قربون شکلش بشم من....فداش بشم من...

 

آهان..اون روزی هی بهم اشاره میکرد که برم عوضش کنم..گفتم مامان مگه (ببخشیدا)اه کردی..بیا بوت کنم..اومد بوش کردم گفتم نه مامان برو..رفت یه گوشه..کارشو کرد..بعد صاف اومد تو صورتم ..گفت بیا حالا بو کن ....

یک بوی گندی هم میداد..مرده بودم از خنده از این حرکاتش...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 0:30  توسط فاتیما  | 


قربونش بشم من...اينقدره عسلي شده كه نگو...
مخصوصا با اون كراواتش..با اون شيكمش..با اون شيشه شيرش..
روز مهموني نشسته بود روي پله داشت شير ميخورد
بعد كلي آدم اومدن باهاش عكس يادگاري گرفتن..اين آقا هم يه وري نشسته بود و اصلا نگاه هم نميكرد..تربچه من...

مشخله من شده...
خدا پدر بزرگشو بيامرزه..باباش اين چند روز همش بچه رو نگه ميداشت...اين آقا هم ديگه ما رو تحويل نميگرفت..يعني كلا باباش كه باشه ديگه ما رو نميشناسه..مخصوصا تو مهموني..
بهتر
جمعه ظهر رفتم خونه..ميگم محمد صبحونه خوردي گفت نه.به باباش ميگم چرا به بچه صبحونه ندادي گفت بهش دادم..نون و تخم مرغ و خامه..
بعد دوباره به محمد گفتم صبحونه ميخوري گفت ايم ايم..يعني آره...سريع پاشد رفت توي اشپزخونه كه من بهش صبحونه بدم...
امروز فهميدم كه كره عسل براي محمد مفهوم صبحونه رو داره.
قربونش بشم من..


امروز مثل بچه گربه خودشو ميمالوند به بچه داييم كه 4 سالشه
اينقدر به كاراش خنديدم....

يادم رفته كاراشو..بايد مينوشتم..
الان ناراحت..چون خوشمزه گياشو همين الان يادم رفته چه برسه به چند سال ديگه..اون موقع ديگه نميتونم براش عريف كنم..مينويسم تا خودش بعدها بخونه...

فداي عسلي بشم

موقع بازي كردن با ستايش وقتي موتورشو ميخواد صبر ميكنه تا ستايش حواسش پرت شه و بلند بشه بعد بدو ميره سوار موتورش ميشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 1:15  توسط فاتیما  | 

امروز رفتیم تندیس..خدااااااااااخداااااااااااااا
این جوجو فقط ميدويد...يهو ميرفت تويه مغازه و شروع ميكرد به سر تكون دادن...هر چي ميگفتي بيا با دست اشاره ميكرد كه نه تو بيا...
يهو ميديدي دنبال يكي راه افتاده داره ميره...
خدا خدااااااااااجون..از دست اين جوجو...به خدا عشق...

ديروز اومده هي ميگه ماما ماما..ميگم جان..ميگه ميللومي ولو ميليل ميلو
البته من ميدونم كه نتونستم به زبون بجه صحبت كنم..ولي اگه بدونيد چقدر بامزه باهام حرف ميزد..تا من جوابشم نميدادم حرف نميزد...واي خداااااااا

امروزم كه به اندازه صد بار اون گفت ماما من گفتم جانم...همين...

عشق...عشق...
راستي نگفتم چشمك ميزنه..اونم يه چشمي..البته 2 ماهه كه اينكارو ميكنه..اونم يه چشمي...

ديشب ضايعم كرد...كلي تعريف كه آره بچه ام كمك ميكنه..ليوان رو داديم ببره تو آشپزخونه..برد دم آشپز خونه..محكم پرت كرد توي آشپزخونه..شكست..مونده بودم چرا اينكارو كرد..البته من و مامان خوشحال شديم چون معتقد بوديم چشم نظر بود..خوب شد شكست..بس كه اين با مزه گري در آورده بود..حالا خوبه كلي قبلش گريه  اذيت كرده بود...ولي بعدش نمك دون شده بود...
خداييش خيلي باحال ضد حال بود..همچين ليوان و پرت كرد...


باباشم كه شب بياد اگه بيدار باشه بايد ببردش بيرون..نبره خودشو ميكشه..اينقدر گريه ميكنه...ميره به زور پشت باباشو ميگيره بلند ميكنه...ميره هي لباساشو نشون ميده كه بريم..كفشاشو مياره...
فيسقيل بچه خوب مارو مچل كرده خلاصه..


امشب هر چه گشتيم نتونستيم شير خشكشو پيدا كنيم..گوييا ميخواد گرون بشه واسه همين داروخانه ها ديگه نميدن..شايد واقعا ندارن...
شايد...
جون ماما...فداش بشم من الهي..خوابه دلم براش تنگ شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 0:58  توسط فاتیما  | 

قربونش بشم من..
كشتوند منو..از بس راه رفت..رفته بوديم مثلا خريد..فقط دوست  داشت توي خيابون راه بره..نميومد توي مغازه كه..فقط راه ميرفت..يهو هم گير ميداد به يه مغازه مياستاد جلوش و ولم نميكرد..
ووي نميدونيد چه شيطونيه..آتيش پاره..از همينا كه من خوشم مياد..از همينا كه فقط به فكر شيطوني هستن..وووييييييي...
تازه اينقدرم كمك ميكنه..فقط ببينه يكي داره يه كاري انجام ميده..بدو ميره كمكش...اومد توي مغازه..ديد لباسها روي زمين..با اون سنگيني به زور بلندشون كرده آورده داخل مغازه..به مغازه داره گفتم آقا كارگر نميخوايد؟

قربونش بشم من..


عاشق موسيقي سنتي هم هست..سراج گوش ميده..زمزمه هم ميكنه..
آهنگ تيتراژ آخر سلام هست..عاشق اون..ميايسته جلوي تلويزيون..باهاش تكون ميخوره و ميخونه..وووووووووي خدا..

آخ ..
چند روز پيش داشتم لباسا رو جمع ميكردم ببرم بندازم تو ماشين رختشويي...بدو جلوتر از من رفته در ماشين رو باز كرده..منتظر مكن شده كه برم لباسا رو بندازم تو ماشين..
با موتورش كه بازي ميكنه وقتي خسته ميشه به زور اونو ميكشونه ميبره ميذاره تو اتاقش بعد مياد...
نه خداييش بچه به اين مرتبي ديديد شما؟


با باباش كه ميخواد بره بيرون بدو مياد سر كتش...حتما بايد كتشو تنش كنه باهاش بره بيرون...

خداخداخدا...شكر
قندونم خوابيد.سحر خيزم خوابيد.7 صبح بيداره.من چيكار كنم؟خوابم مياد..خواب فقط خواب صبح..
آي تو دلم مونده يه روز تا ظهر بخوابم..تا 1-2...واي خداااااااا


قربونش بشم من..تازه بردمش آرايشگاه..مثل آقا نشست..موهاش كه كوتاه شد بدو پاشد اومد پايين و ..بدو كه بريم...
فداش بشم من..
..
بسه ديگه..اه..پس فردا حالا يكي ديگه ميخواد هي قربون صدقه اش بره..اي..اي...
خوشم نيومد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 15:25  توسط فاتیما  | 


قربونش بشم من
بهش مهر دادم ميگم برو نماز بخون..رفته چادر منو آورده  ميگه سرم كن تا نماز بخونم...قربونش بشم من

عسلي ...شبيه وقت خوابش بود ميگم محمد خوابت مياد ميگه اا...يعني آره..ميگم پس بريم..راه افتده سمت اتاق يهو برگشت..ديدم رفته سر كليد برق پاشو گذاشته رو متكا بعدشم روي پشتي كه بره بالا برق و خاموش كنه...

خدا من آخه از دست اين چيكار كنم؟؟؟قربونش بشم

جديدا هم كه ياد گرفته من هر كاري ميخوام بكنم اون به جاي من صداي زور زدن در مياره.
فداش بشم..رفته بودم بالاي كمد داشتم چمدون و فشار ميدادم بره تو ديدم از اون پايين داره هي ميگه ا ا  حرصم گرفت گفتم چيه چي ميگي؟نگاش كردم ديدم داره منو نگاه ميكنه ميخنده و زور ميزنه تا من چمدون رو بذارم تو كمد.//واي خدا از همون بالا ميخواستم بخورمش...
الهي من قربونش بشم..
داشتم كالسكه شو باز ميكردم ديدم صداش در اومد..بازم حرصم گرفت فكر كردم نميخواد سوار بشه..ديدم نه داره به جاي من زور ميزنه تا من بازش كنم..
واي خدااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:31  توسط فاتیما  | 

جوجوی من..

یادم نمیاد الان که میخوام بنویسم.

نیستش..رفته با باباییش بیرون..

قربونش بشم من..

تا روسری منو میبینه ور میداره میاره میده بهم..بعد میره دنبال سوییچ میگرده پیدا کنه بهم بده بریم بیرون...فداش بشم من...

اسم کلید که میاد ساکت میشه...

عاشق کلیده.

عاشق سیبه.

و عاشق شکولات..

و از همه بیشتر عاشق مامانشه..

فداش بشم من...

امروی یاد گرفته بود چشمک میزد به باباش..

کله ملق هم خیلی وقته یاد گرفته..تا بهش میگی محمد یه کله ملق بزن دولا میشه هر جا که هست ..

 

قربونش بشم من..عسلی من..

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:16  توسط فاتیما  | 

اين جوجو امرز از صبح كه بيدار شد يه سره گفت ماما ماما
كشتوند منو...
وقتي روي تخت داشت وول ميزد و نق ميزد با عصبانيت بلندش كردم..نميدونم كجاش درد گرفت رفت به گريه...سرشو گذاشته بود روي متكا و گريه..واي خدااااا
ديگه محلم نميذاشت...بغلش كردم مثل بچه هاي بي پناه بود..خدا قربونش بشم من...
البته نبايد بغلش كنم...چون انگاري داره زيادي لوس ميشه..نميدونم والا...
باز تو بغلم داشت نق ميزد و گريه..زدمش..همچيني با دستش زد تو صورتم..تالاپ تولوپ..چند تا...آخر دستشو گرفتم و نذاشتم ادامه بده..
قربونش بشم من


عسلي و امشب بدون پستونك خوابوندم
ظهري سر پستونكشو بريدم...هر كاري كرد بكنه تو دهنش نشد
نميدونم ..يعني از پستونك الان گرفته شده ديگه؟

 


ديگه..همين ديگه..
تربچه ولي اين قهر كردناش خيلي با نمككه..همچيني قهر ميكنه..پشتشو ميكنه و ميره و شروع ميكنه به گريه..جووووووووون
باباش دعواش كرد ...(چاقورو ميخواست)سرشو گذاشت روي پشتي و شروع كرد به گريه...پشتشم كرده بود..
واي خداااااااااااا

خيلي موشه...
مامان باباش قربونش بشن الهي


اينم از ماجراي من و محمد قند عسلي

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:34  توسط فاتیما  | 

 


قدم به قدم راه ميره..يه وقتايي با خودش تمرين ميكنه تا كاملا ياد بگيره...منم همين گه ديدم داره راه ميره خيالم راحت شد...بذار راحت باشه بجه ...
قربونش بشم من...

واي خدا...فداي نماز خوندنش بشم من..
مهر رو گذاشته بود سجده ميكرد..سجده كردنشم با لپشه..لپشو ميذاره روي مهر....
واي خدا..بعد ديدم هي پا ميشه بعد ميره سجده..دوباره پا ميشه  ميره سجده..
خدااااااا
خداااااااااااااا
فربون تو و اين بنده كوچولوت بشم...

 

موش من...با اون ادا در آوردناش..شبيه گربه است البته..

عاشق كليد جا انداختنم هست...كافي كليد پيدا كنه ..ميره سمت در تا كليد و بكنه تو سوراخش...
تا ميشينه تو ماشين كليد و ميگريه دولا ميشه كليد و بكنه تو جا كليدي...واي خدااااااااااااا


عشق من اين بشر من..
شيطون..شيطون..هموني كه ميخواستم..
فقط غر غرو نميخواستم..كه البته اونم خوب براي بي زبونيشه ديگه...جون

عاشق شكولات..اسمارتيز...دهنش واقعا آب ميافته براي خوراكي از هر نوعش كه باشه

من فداي مادر بشم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 2:11  توسط فاتیما  |